| X Close | ||
فاصله،آنچنان هم که می گويند دور نيست
گاهي چنان به من نزديكي و گاهي چنان دوركه محو بودنم در تو عجيب نيست
از دلم تا دلت راهي نيست
تو مرا بخواه تا بداني
فاصله ها بي معني است

پلكهای مردد
مثل انگشتهای پریشان خواب مسافر!
زیر بیداری بیدهای لب رود
انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشیده میشد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند.
در كجاهای پاییزهایی كه خواهند آمد.
یك دهان مشجر
از سفرههای خوب
حرف خواهد زد؟

حكومت خدا در درون تو
و در اطراف توست
نه در بناهاي چوبي و سنگي
تكه چوبي را از هم جدا كن
و من در آنجا هستم
تكه سنگي را بلند كن
و مرا پيدا خواهي كرد

کلمه ای نمی ماند
همه ی چیزهایی که پیدا می کنم
تمسخر ِ حافظه ام هستند !
صدای قهقهمه از میان ِ سال های عمر ...
به خاطر چه مرگ مرا انکار می کند ؟!

من بنای عقل را در هم کوبیدم
با دستهای خویش
من شادی هایم را معامله کردم
با ذره ای از اندوه لاله
من اسمان را به اشک کشیدم
و کویر را سراسر خنده کردم
من گلو را به خنجر
و
ساقه های گندم را به نوازش داس
معتاد کردم
من به کویر اموختم که زخم هایش را
با نمک مرهم کند
من برای تنهایی شقایق دشت دور
به وحشت افتادم
و خدا را از ایمان خویش
ترساندم

گم که می شوم، پيدايم میکنی
به من ولی نشانم نمیدهی
دوباره می بری میخوابانیام زير برگهای خشک
و سنگی
نشان
برای ثانيهای در انتهای يک هميشه که بيدار می شوم
با روايتی ديگر از هزارتويی
با هزار دريچه ی پيدا ناپيدا
بيدار میشوم
هفده دريچه به رويت وا می کنم
نمی بينی
خوابيده ای زير برگهای خشک
و سنگی ...
يک يک دريچه ها را میبندم
می خوابم
میآيی
پاورچين پاورچين
يک يک دريچه ها را وا میکنی
هفده
و اين
همين که اينجا گشوده میشود
زير تابش انگشتانت ...

چاقو را برداشتم
آسمان را به اندازه ماه بریدم
تا از دریچه شب
به چشمان بی خوابم بیفتد
صبح
چاقو را برداشتم
نقش دو ماه
از آسمان چشمانم بریدم
و در شیشه تاریک تنهایی ام
پنهان کردم...
*
چاقو را برداشتم
دو بال پرنده را بریدم
تا خوش خیال نباشد
چرا تعجب می کنی؟
خواستم تا به دیوار فردا نکوبد
*
چاقو را برداشتم
انگشت اشاره ام را بریدم
تا دیگر کبوتر را نشانه نرود
مبادا که:
آرزو بر خاک افتد
*
چاقو را برداشتم
سیب را دو نیم کردم
و رو به روی خیالش گذاشتم
بلکه سهمش را از عشق بردارد
*
چاقو را برداشتم
عشق را به پهنای جاده بریدم
تا پای رفتنش را بگیرد
*
چاقو را برداشتم
روی پوست احساسم کشیدم
و خون جهان بیرون زد
*
چاقو را برداشتم
شکم کسی را که در آینه ایستاده بود
پاره کردم
آن وقت" من" بر زمین افتادم
*
چاقو را برداشتم
تا دیوار را زخمی کنم
فریاد کشید:
درد " فاصله بودن" برایم کافی ست
*
چاقو را برداشتم
با آن روی برف ها نوشتم:
" من از این چاقو کش می ترسم"
آفتاب ترس مرا شست

مانده در آستانهی بهت
خیره و مات
من هستم
بر محیطِ حجمی
سرشارتر از تهی احساس، رقصیده
من هستم
مرثیهای ناهمگون را میمانی
گاه ترک خورده
گاه شکسته
گاه ویرانه
آن ناگاهِ رویایی را چگونه است که نمیبینمات؟
با دشنهای کینآلود بر قلب هستی خویش زخمه میزنی
که چه
دیوانهوار بر طبل بیعاری لحظههای خویش ضرب میگیری
که چه
برای توام شاید
زمزمهگونهای خیالانگیز
یا لالایی خوابی گران که به گاه آمده است
با تو بگویم
تاپ تاپ دلت بیصداست
هیاهوی ذهنت بیصداست
نگاهت بیصدا
صدایت بیصداست
آن که غریب و ناآشنا مینگرد
من هستم

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش کرد و گفت:نه...هرگز.همسری ام را سزاوار نيستی .تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی . به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت کرد.ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا ميزند تا آنکه بر کشتی سوار است.من خدايم را لا به لای توفان يافتم.در دل مرگ و سهمگينی سيل.
دختر هابيل گفت:ايمان پيش از وافعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدي..هر کفری به ايمان بدل ميشود.آن چه تو به آن رسيدی ايمان به اختيار نبود.پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نميبرد. دختر هابيل گفت:باری...تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آنکه جسارت عصيان دارد...شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا که مجال سرکشی داد...فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شايد. شايد پرهيزگاری من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليری نبود.دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا نيست.پسر نوح گفت:به اين درخت نگاه کن.به شاخه هايش.پيش از آنکه دست های درخت به نور برسند...پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.....من اينگونه به خدا رسيده ام. راه من اما راه خوبی نيست.راه تو مطمئن تر است دختر هابيل!
اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد :آيا همسريش را سزاوار بودم؟

